راستش رو بخواین، بعضی وقتا آدم حس میکنه بین خونه و مدرسه گیر افتاده. از یه طرف خانواده با کلی توقع و گیر، از اون طرف مدرسه با امتحان و رقابت و فشار. مخصوصاً واسه ماهایی که تو سن حساسیم، این وسط بودن واقعاً خستهکنندهست.
خونه؛ جایی که باید آروم باشه ولی نیست
خونه قرار بود جای امن باشه، نه؟ ولی خیلی وقتا تبدیل میشه به یه محل بازجویی. هر روز یه سوال جدید: – چرا نمرهات کم شده؟ – بچه فلانی رو ببین، تو چی؟ – همهاش گوشی دستته!
خب آخه یکی نیست بپرسه: «خودت خوبی؟ چیزی اذیتت میکنه؟» ما هم آدمیم، نه فقط یه پروژه برای موفقیت!
مدرسه؛ جایی که باید یاد بگیریم، نه بسوزیم
مدرسه هم که دیگه نگو... رقابت نمرهای، معلمهایی که فقط دنبال حفظ کردنن، دوستایی که گاهی بیشتر اذیت میکنن تا کمک، مشاورهایی که فقط اسمشون مشاورهست. خیلی وقتا حس میکنی وسط جمعی ولی تنهایی. چون کسی واقعاً نمیفهمه چی تو دلته.
وقتی خونه و مدرسه با هم دست به یکی میکنن
بدترین حالت وقتیه که هم خونه فشار میاره، هم مدرسه. دیگه نمیدونی کجا باید نفس بکشی. همه فقط میگن «تنبل شده» یا «بیانگیزهست» ولی کسی نمیپرسه چرا؟ شاید فقط یه کم درک، یه کم آزادی، یه کم اعتماد لازم باشه. یه حرف خودمونی آخر
اگه پدر و مادری، یه بار فقط گوش بده. نه نصیحت، نه مقایسه. فقط گوش بده. اگه خودت دانشآموزی، با یه آدم قابل اعتماد حرف بزن. مشاور، دوست خوب، یا حتی همینجا تو انجمن. ما اینجاییم که حرف بزنیم، نه قضاوت کنیم.
اگه تجربهای داری، یا چیزی تو دلت مونده، همینجا بنویس. شاید حرف تو بتونه یه نفر دیگه رو نجات بده.